من و خودم
email
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
پنجشنبه 24 مرداد 1387
True

هفته ی گذشته ی خودمو paris je t'aime نامگذاری می کنم وقتی که هر روز از بیمارستان بر می گشتم و بعضی اپیزوداشو دوره می کردم مخصوصا اپیزود Faubourg Saint-Denis

در مورد رابطه ی دختر بازیگر( ناتالی دوست داشتنی) و پسر نابینا بود

از شت گفتن Francine خوشم می اومد

موزیک متنش : True



We're all in the dance

(by Leslie Feist)



یکشنبه 30 تیر 1387
روز های بیماری

روز هایی که خودم را بیشتر دوست می دارم وقتی گوشه ای آرام می گیرم و تبم اجازه نمی دهد حتی به چیزی فکر کنم٬سبکی مانند حس مرگی سپید

پروسه ی عجیبی دارد این بیماری ویروسی

 

از دختر اردیبهشتی نازنین٬آقایی که پزشک۷۸ می باشند و آقای بابای نم نم کمال تشکر را دارم که در کامنت های پست قبلی به من یاد آوری کردند که روزی دلم برای این درمانگاه های آموزشی تنگ می شود


سه شنبه 11 تیر 1387
زیر زمین

دیروز درمانگاه گوارش با استادی که نفس ما انسان ها می باشد بودیم٬خانم تقریبا چاق و چادری اومد نشست دکتر ازش پرسیدن چند سالته گفتم الان می گه ۵۰ اینا٬گفت نمی دونم ۳۲ می شم دکتر با خنده گفت این که نصف شماست بعد دفترچشو باز کرد گفت خانوم  ۴۵سالته شما

قبلا در کلینیک اندو شده بود نتیجه ش همراهش نبود دکتر دونه دونه با حوصله ازش سوال می پرسید اونم گفت چند تا ضایعه دیدید که خوش بین(خوش خیم) بود٬ما روبروی استاد خیلی خودمونو کنترل می کردیم و نخودی می خندیدیم٬بعد از آخرین سوال خانومه گفت آره که با هم رفتیم زیر زمین!!استاد با لبخند ملیح زد رو پاش و گفت بله منظورتون همکفه و...

بیچاره خانومه حالا سعی می کرد جملشو درست کنه

تصور کنید ما ۵ تا استیجر به همراه اینترن ها و رزیدنتمون!

آهان یک چیز دیگه:اون روز  یه آقاهه با شکم گنده اومد تو استاد یاد یک اصطلاحی افتاد به نام

pseudocyesis یعنی حاملگی کاذب که منشا سایکولوژیک داره و علائم حاملگی هم باهاشه حتی می تونه ۹ ماه طول بکشه٬تو این لینکه گفته

 often resembles the condition in every way except for the presence of a fetus

به قول استاد بعد ۹ ماه باد به دنیا می آد!


جمعه 7 تیر 1387
دیفال

 

حالا اگر یک عدد ساعت به دیوار دستشویی و حمام می زدند بازهم آرامش داشت؟!


چهارشنبه 5 تیر 1387
اسم فامیل

جلو اشیا نوشته زاغ پلاستیکی٬وانمود می کردم به اسلاید های استاد بیهوشی توجه دارم و براش توضیح دادم که تولیدش متوقف شده!

پسر عموی یکی از بچه ها یه بار تو بچگی هاش نوشته حمید پلاستیکی


جمعه 24 خرداد 1387
صورتی
برادرزاده ی صورتی من و زهرا دوستم تا حالا همدیگر ندیدن و برای هم نامه می نویسن منم پستچی ام
نامه ی عید دختر صورتی مهربون 10 ساله:
به نام خداوند جهانیان
پنج شنبه 1387.1.2

با سلام خدمت زهرا جان
زهرا جان ببخشید نامه قبلی بدخت بود چون یادم رفته بود و آخر شب توی تاریکی نوشتم (اینجا یه قلب بنفش کشید!البته نامه با صورتی نوشته شده)
راستی سال جدید را به شما و خانواده ی محترمتان تبریک گفته و سال پر از موفقیت و پیروزی را در پشت خود داشته باشید من عکس شما را دیدم شما خیلی خوشگل بودید من خیلی دوست دارم شما را از نزدیک ببینم و این تنها آرزوی من است(اینجا ستاره تصور کنید)

((گلی گم کرده ام))
((در باغ هستی))
((فراموشم نکن آن گل تو هستی))



شنبه 11 خرداد 1387
Rain On Me

جوزف لطف کرد و منو به بازی ۶ کلمه ای دعوت کرد

جمله ی من:چرا همیشه بارون رو من می باره؟!

ترجمه ی اینه:

اول دبیرستان تو فرجه ی(اون موقع اصلا نمی دونستم چیه)امتحان ریاضی ترم دوم از این آهنگ و کلیپش خوشم اومد٬ یادمه سرما خورده بودم و تب شدیدی داشتم برادرم هم به من روحیه می داد.  
این جمله از اون موقع جزو شعارهام شد٬چند مدت پیش دیدم روی در میز تحریر قدیمیه هم نوشتم
 
 
I cant sleep tonight
Everybody saying everythings alright
Still I cant close my eyes
Im seeing a tunnel at the end of all these lights
Sunny days
Where have you gone?
I get the strangest feeling you belong
Why does it always rain on me?
Is it because I lied when I was seventeen?
Why does it always rain on me?
Even when the sun is shining
I cant avoid the lightning
I cant stand myself
Im being held up by invisible men
Still life on a shelf when
I got my mind on something else
Sunny days
Where have you gone?
....
الان درست بازی کردم؟(پیچیده ساختن ساده ها!)
طبق معمول همه دعوتید(وبلاگی و غیر وبلاگی نداره!)
 
ااا یهو بارون شروع شد چقدر خوشحالم الان. 
 
 

جمعه 3 خرداد 1387
تابستان خفن

-کلاس چندمی؟
-می رم دوم

از بعد از ظهر آخرین امتحان ثلث(دقیقا چرا سه بار در سال امتحان می دادیم؟) تا31 شهریور با غرور خاصی این جوابو می دادم

دوشنبه 23 اردیبهشت 1387
عصب
رزیدنت(سال یک)تو مورنینگ بسم اله... می گه شروع می کنه به معرفی بیمارای آخر هفته که یهو اتند جوان که چند ماهه اومده حرفشو قطع می کنه و گیر می ده چرا تو این لیستی که داریم می بینیم تو یه سری جلو اسم بیمار شکایت مریضه یه سری بیماری که رزیدنت و سال بالاش واسش توضیح دادن که آقای دکتر خب واسه یه سری تشخیص نذاشتن یه سری هم تابلو بودن از اول استاد هم به گیرش ادامه می ده و دائم حرفشو تکرار می کنه که یهو رزیدنت وسطش روشو بر می گردونه و شروع می کنه بسم اله...

حالا من هر جور تعریف کنم بودن تو اون جو (و با شناخت از استاد) و دیدن این برخوردمخصوصا روزی که به رزیدنتا و اینترنا زیاد گیر دادن یه چیز دیگه س!



پنجشنبه 12 اردیبهشت 1387
شبتان زعفرانی!

بله با شمام شما دوست عزیز بله خود شما...

 

و کلمات مورد نیاز به سمت رسانه ی مورد نظر پرتاب خواهد شد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 34907


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها